تبليغاتX
مردان دريا ( چهار کلمه حرف حساب )
اگر تــنــهــا ترین تــــنــــهــــا شوم باز هم خدا هست
من با تو بودم اما تو افسوس به بودن من نکردی عادت تو پر کشیدی من پر شکستم تو ساده بودی من ساده موندم تو با من از شب گلایه کردی من بی تو تا صبح از خونه خوندم چشمای سردت دنیای من بود اما تو هیچوقت باور نکردی شکستم و تو حتی یه لحظه با گریه های من سر نکردی من با تو بودم وقتی که آروم پشت نقاب آیینه سوختی کاش وقت رفتن بهم میگفتی اون همه عشقو به چی فروختی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 12:45 توسط |

يادم باشد : حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد ، يادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نيست ، يادم باشد : جواب کينه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم يادم باشد : بايد در برابر فرياد ها سکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم ، يادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگيرم و از آسمان ، درس پاک زيستن، يادم باشد سنگ خيلي تنهاست، بايد با او هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ، يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 12:48 توسط |

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي شيرين-

خاطراتي مغشوش-

خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد.

ما ز اقليمي پاك-

كه بهشتش نامند-

بچنين رهگذري آمده ايم.

گذري دنيانام-

كه نامش پيداست-

مايه پستي هاست.

ما ز اقليم ازل-

ناشناسانه بدين دير خراب آمده ايم

چو يكي تشنه بديدار سراب آمده ايم

مادر آن روز نخست-

تك و تنها بوديم

خبري از زن و معشوقه و فرزند نبود

سخني ازپدر و مادر دلبند نبود

يكزمان دانستيم-

پدرومادر و معشوقه و فرزندي هست

خواهر و همسر دلبندي هست

***

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد:

روزي از راه رسيد-

كه پدر لحظه بدرودش بود

ناله در سينه تنگ-

اشك در چشم غم آلودش بود

جز غم و رنج توانكاه نداشت

سينه اش سنگين بود-

قوت آه نداشت.

با نگاهي ميگفت:

پس از آن خستگي و پيري و بيماريها-

دفتر عمر پدر را بستند

اي پسر جان، بدرود!

اي پسر جان، بدرود!

لحظه اي رفت و از آن خسته نگاه-

اثري هيچ نبود

پدرم چشم غم آلوده حيرانش را

بست و ديگر نگشود.

***

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي كه ز تلخي رگ جان ميگسلد:

روزي از راه رسيد-

كه چنان روز مباد

روز ويرانگر سخت

روز طوفاني تلخ

كه به درياي وجودم همه طوفان انگيخت

زورق كوچك بشكسته ما-

در دل موج خروشنده دريا افتاد

كاخ اميد فرو ريخت مرا-

مادر خسته تن خسته دلم-

زمن آهنگ جدائي دارد

حالت غمزده اش-

چشم ماتمزده اش بامن گفت:

كه از اين بندگران عزم رهائي دارد.

***

مادرم آنكه چو خورشيد بما گرمي داد-

پيش چشمم افسرد

باغ سر سبز اميدم پژمرد

اشك نه، هستي من-

گشت در جانم و از ديده برخسار دويد

مادرم رفت و به تاريكي شبها گفتم:

آفتابم زلب بام پريد.

***

زندگي دفتري ازخاطره هاست

خاطراتي كه ز تلخي رگ جان ميگسلد:

لحظه يي ميايد-

لحظه يي صبر شكن-

كه يتيمي سر راهي گريد

پدري نيست كه گردي ز رخش برگيرد

مادري نيست كه درمانده يتيم-

جاي در دامن مادر گيرد.

***

زندگي دفتري از خاطره هاست:

بارها ديده ام و مي بينم-

مادري اشك آلود

با نگاهي پردرد

چشم در چشم غم آلود پسر دوخته است

وز تهي دستي خويش-

بهر تنها فرزند-

سالها حسرت و ناكامي اندوخته است

پشت سر مي بيند-

دشت تا دشت، غم و غربت و سرگرداني

پيش رو مينگرد-

كوه تا كوه پريشاني و بي ساماني

من بجز سكه اشك-

چه توانم كه بپايش ريزم؟

نه مرا دستي هست-

كه غمي از دل او بردارم

نه دلي سخت كزو بگريزم

***

ما همه همسفريم

كاروان ميرود و ميرود آهسته براه

مقصدش سوي خدا آمدهايم-

باز هم رهسپر كوي خدائيم همه

ما همه همسفريم

ليك در راه سفر-

غم و شادي بهم است

ساعتي در ره اين دشت غريب-

ميرسد «راهروي خسته» به «خرم كده» يي

لحظه يي در دل اين وادي پير-

ميرسد «همسفري شاد» به «ماتمكده»يي

***

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي شيرين-

خاطراتي مغشوش-

خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد:

يكنفر در شب كام-

يكنفر در دل خاك

يكنفر همدم خوشبختي هاست-

يكنفر همسفر سختي هاست

چشم تا باز كنيم-

عمرمان ميگذرد

وز سر تخت مراد-

پاي بر تخته تابوت گذاريم همه

ما همه همسفريم

پدر خسته براه-

مادر بخت سياه-

سوواران پسر و دختر تنها مانده-

عاشقاني كه زهم دور شدند-

دختراني كه چو گل پژمردند-

كودكاني كه به غربت زدگي-

خفته در گور شدند-

همگي همسفريم.

***

تا ببينيم كجا، باز كجا،

چشممان باردگر-

سوي هم بازشود؟

در جهاني كه در آن راه ندارد اندوه-

زندگي باهمه معني خويش-

ازنو آغاز شود.

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي شيرين-

خاطراتي مغشوش-

خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد

                                                            مهدی سهیلی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 16:9 توسط مرد دريا |

گه سهم من از این همه ستاره فقط سو سوی غریبی است/غمی نیست همین انتظار رسیدن شب برایم کافیست.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 23:26 توسط |

همه آدم ها باهم برابرند ، اما پول دار ها محترم ترند همه آدم ها باهم برابرند ، اما دخترها پر طرفدارترند همه آدم ها باهم برابرند ، اما بچه ها واجب ترند همه آدم ها باهم برابرند ، اما خانم ها مقدم ترند همه آدم ها باهم برابرند ، اما سیاه ها بدبخترند وسفیدها برترند در کل همه آدم ها باهم برابرند ، اما بعضی ها برابرترند
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 23:17 توسط |

لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 16:2 توسط مرد دريا |

خاموش شديم و چيزي نگفتيم

مردم سكوت ما را عيب دانستند

سخن گفتيم ليك گفتند:

بسيار سخن مي گوييد

باز خاموش شديم و چيزي نگفتيم

گفتند: با سكوت مي فريبند

سخن گفتيم و پنداشتند

ما نيرنگ داريم

 
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 12:45 توسط مرد دريا |

 

در سكون شب

 ان هنگام كه آدمي به خواب رود

و بيداري او درحجاب باشد

جنگل فرياد زند:

من همان عزمم

كه توسط خورشيد در دل خاك روييد

دريا به او چيزي نگفت

ولي با خود چنين گفت:

عزم، از آن من است

سنگ گفت:

روزگار در من رازي نهاد

كه تا روز جزا مخفي است

دريا به او چيزي نگفت

ولي با خود چنين گفت‌:

اسرار از آن من است

باد گفت:

شگفتي ها دارم

زيرا مه و آسمان را ز هم جدا مي سازم

دريا خاموش و ساكت شد

اما با خود چنين گفت:

باد از  آن من است

رود گفت:

چه گوارا هستم

تشنگي زمين را برطرف مي سازم

دريا ساكت و خاموش شد

اما با خود چنين گفت:

رود از آن من است

كوه گفت:

به مانند ستاره اي در سينه ي افلاك

پابرجا و استوار هستم

دريا آرام ماند

ولي با خود چنين گفت:

كوه ار آن من است

انديشه گفت:

من پادشاه هستم

و در جهان پادشاهي مانند من نيست

دريا بي حركت ماند اما

در خواب به خود گفت:

همه چيز از آن من است

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 12:43 توسط مرد دريا |

اي بر سر بالينم، افسانه سرا دريا !

افسانه عمري تو، باري به سرآ دريا .

اي اشك شبانگاهت، آئينه صد اندوه،

وي ناله شبگيرت، آهنگ عزا دريا .

با كوكبه خورشيد، در پاي تو مي ميرم

بردار به بالينم ، دستي به دعا دريا !

امواج تو، نعشم را افكنده درين ساحل،

درياب مرا، دريا؛ درياب مرا، دريا .

ز آن گمشدگان آخر با من سخني سر كن،

تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دريا .

چون من همه آشوبي، در فتنه اين توفان،

اي هستي ما يكسر آشوب و بلا دريا !

با زمزمه باران در پيش تو مي گريم،

چون چنگ هزار آوا پر شور و نوا دريا !

تنهائي و تاريكي آغاز كدورت هاست،

خوش وقت سحر خيزان و آن صبح و صفا دريا .

بردار و ببر دريا، اين پيكر بي جان را

بر سينه گردابي بسپار و بيا دريا .

تو، مادر بي خوابي. من كودك بي آرام

لالائي خود سر كن از بهر خدا دريا .

دور از خس وخاكم كن، موجي زن و پاكم كن

وين قصه مگو با كس، كي بود و كجا ؟ دريا !

+ نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 12:27 توسط مرد دريا |

دست غريقی به دست توست ، كه دريا

در پي آن طعمه ، در تلاش و تكاپوست .

دست غريقی به دست توست ، كه هر موج

می زندش مشت ،

می كَندَش موي ،

می دَرَدش پوست  !

هر چه توان در تو بوده ، برده به غارت ،

هر چه رمق در تو بوده ، رفته به تاراج .

می كُشدت درد ،

می كِشدت آب ،

بر سر و روی تو تازيانه امواج !

 

زور تو ناچيز و زور موج زياد است

راه تو بسته ست و دست و پای تو خسته ست .

دست تو از دست او جدا شدنی نيست

رشته ای از جان او به جان تو بسته ست  !

 

طرفه نبردی است ، نابرابر ، خونبار ،

حمله موجت ميان ورطه كشانده ست .

گاه ، يقين می كنی ، كه اينك ، تا مرگ ،

فاصله ای جز يكی دو لحظه نمانده ست  !

 

 

دير زمانی است ، اين غريق ، دريغا

سخت فسرده ست و دل به مرگ سپرده ست

در تو ، شگفتا  !  هنوز ، در دل گرداب

ذره ای از گرمی اميد ، نمرده است !

 

                   فریدون مشیری

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 14:3 توسط مرد دريا |

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد

 

 وسعت تنهائيم را حس نكرد

 

در ميان خنده هاي تلخ من

 

 گريه پنهانيم را حس نكرد

 

 در هجوم لحظه هاي بي كسي

 

 درد بي كس ماندنم را حس نكرد

 

 آن كه با آغاز من مانوس بود

 

 لحظه پايانيم را حس نكرد

+ نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 11:48 توسط مرد دريا |